دل آرام گیرد به یاد خدا



غمگسار

 

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری 
 نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری 

 غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد 
 که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری 

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان 
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
 
دل من  چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی 
 چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
 
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند 
 دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
 
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد 
 دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
 
 سحرم کشیده خنجر که  چرا شبت نکشته ست 
 تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
 
 به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من 
 که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری 

 چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
 
 نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم 
 منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری 

 سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر 
 که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری
 
 به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها 
 بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
.
.
.
 
فایل دریافت آهنگ:
 

چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

سفر ایستگاه

 

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام.
.
.
.

سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

سخن عشق


سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم 
رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم 

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم 
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم 

هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر 
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم 
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم 

گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن 
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم 

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت 
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم 

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم 
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم 

درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت 
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم 

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم 
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

 

فایل دریافت آهنگ:

http://www.youtube.com/watch?v=_O_nUPq3pjg

 

چهارشنبه ٧ تیر ۱۳٩۱  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

بوی عـیـد

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفــتـاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه ی رنگین نمی پوشی به کام
باده ی رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی ست
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

 

دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

تو را


تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به جای تمام روزگارانی که نز یسته ام دوست می دارم
تو را دوست میدارم به خاطر عطر گسترده بیکران و به خاطر عطر نان گرم
به خاطر برفی که آب میشود و به خاطر نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمیدارم دوست می دارم

بی تو چیزی نیستم جز برهوتی گسترده میان گذشته و امروز
نتوانسته ام از دیوار آینه ام گذر کنم
باید زندگی را کلمه به کلمه می آموختم
همانطور که کسی از یاد می برد

تو را دوست میدارم برای خردت که از آن من نیست
تو را به خاطر رهایی از تمام چیزهایی که بجز وهم نیستند دوست می دارم
برای قلب جاودانی که صاحبش نیستم
تو آن آفتاب قدرتمندی که در سر من اوج میگیرد در آن هنگام که به خود یقین دارم

تو را به خاطر لبخند تلخ لحظه ها
و به خاطر پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تو را به خاطر اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت 
به خاطر لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان 
تو را به اندازه خودت ، اندازه ی قلب پاکت دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به جای تمام روزگارانی که نز یسته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
.
.
 

سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

بردی از یادم

 بردی از یادم ، دادی بر بادم ، با یادت شادم

دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم

دل به تو دادم ، فتادم به بند

ای گل بر اشک خونینم نخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز

چشم من باشد به راهت هنوز

چه شد آن همه پیمان ، که از آن لب خندان

بشنیدم و هرگز ، خبری نشد از آن

کی آیی به برم ، ای شمع سحرم

در بزمم نفسی ، بنشین تاج سرم ، تا از جان گذرم

پا به سرم نه ، جان به تنم ده

چون به سرآمد ، عمر بی ثمرم

نشسته بر دل غبار غم ، زانکه من در دیار غم

گشته ام غمگسار غم

امید اهل وفا تویی ، رفته راه خطا تویی

آفت جان ما تویی

بردی از یادم ، دادی بر بادم ، با یادت شادم

دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم

دل به تو دادم ، فتادم به بند

ای گل بر اشک خونینم نخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز

چشم من باشد به راهت هنوز

.

.

.

فایل دریافت آهنگ:
 
 
 

یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

مست نگاه

 

لب خندان تو ، برق چشمان تو ، برده قرار از دل عاشق زارم
با من بی نوا ، بیش از اینم جفا دگر مکن یارم

ای گل ارغوان ، همچو سرو چمان ، ای در شب تار من روشنایی
بت چین و ختن ، روح و جانی به تن ، دل میربایی

آتش زده ای بر دل ، وای از من و آه از دل
زندگی بی تو شده بی حاصل ، دل شده مجنون چه کنم با دل

مستم ز نگاه تو ، زان چشم سیاه تو
حبیبم افتاده به چاه تو ، صنما سرگشته راه تو

از عشقت آرام جان ، شده ام شیدای زمان
من ز سودای وصل تو ، گشته ام رسوای جهان

رفت از دستم اختیار ، بردی از من صبر و قرار
در شب و روز تار من ، مه و خورشیدی ای نگار

آتش زده ای بر دل ، وای از من و آه از دل
زندگی بی تو شده بی حاصل ، دل شده مجنون چه کنم با د ل



فایل دریافت آهنگ:

http://www.youtube.com/watch?v=U0tV2H3Mwac
 

سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

کجایی؟

شبی که آوای نی تو شنیدم
چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لبه چشمه رسیدم
نشانه ای از نی و نغمه ندیدم

تو ای پری کجائی که رخ نمینمائی
از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی

من همه جا پی تو گشته ام
از مه مهر نشان گرفته ام
بوی ترا زگل شنیده ام
دامن گل از آن گرفته ام

تو ای پری کجائی که رخ نمینمائی
از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی

دل من سرگشته تو نفسم آغشته تو
به باغ رویاها چو گلت بویم
بر آب و آئینه چو مهت جویم
تو ای پری کجائی 

در این شب یلدا ز پی ات پویم
به خواب و بیداری سخنت گویم
تو ای پری کجائی 

مه و ستاره درد من میدانند
که همچو من پی تو سرگردانند
شبی کنار چشمه پیدا شو
میان اشک من چو گل وا شو

تو ای پری کجائی که رخ نمینمائی
از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی

چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

هیچکس

.
هیچکس تنهاییم را حس نکرد
.
.
.
هیچکس ویرانیم را حس نکرد

وسعت تنهاییم را حس نکرد 

در میان خنده های تلخ من

گریه ی پنهانیم را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی

درد بی کس ماندنم را حس نکرد

آن که با آغاز من مانوس بود

لحظه ی پایانیم را حس نکرد
.
.
.

دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

وفا نکردی و کردم

   

 

         وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم    
     رمیدی و نرمیدم، بریدی و نبریدم

      اگر ز جمله ملامت، شنیدم از تو شنیدم
      وگر ز کرده ندامت، کشیدم از تو کشیدم

      شکوه دارم شکوه دارم با دل بی غم‏گسارم
      مُردم ای مهتاب بسوزی، همچو شمعی بر مزارم

      بعد از این یا گردبادم، یا در این صحرا غبارم
      تا رسم در رهگذارت‏، یا رسی در رهگذارم

      گذشتی و نگذشتم، شکستی و نشکستم
      بریـــدی و نبریــدم، گسستی و نگسستم

      اگر که خــانه به دوشم، اگر که باده پرستم
      کجا که با تو نبودم؟! کجا که بی تو نشستم؟!

      شکوه دارم شکوه دارم با دل بی غم‏گسارم
      مُردم ای مهتاب بسوزی، همچو شمعی بر مزارم

     بعد از این یا گردبادم، یا در این صحرا غبارم     
      تا رسم در رهگذارت، یا رسی در رهگذارم

 

فایل دریافت آهنگ:

http://www.youtube.com/watch?v=w0F1aeK_ZN4

 

دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

حاصل عمر

بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده ام
همچو نسیم ازین چمن پای برون کشیده ام

شمع طرب زبخت ما آتش خانه سوز شد
گشت بلای جان من عشق به جان خریده ام

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود
تا تو زمن بریده ای من ز جهان بریده ام

تا به کنار من بدی بود به جا قرار دل
رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده ام

چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون
ای گل تازه یاد کن از دل داغدیده ام

تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام

یا ز ره وفا بیا ، یا ز دل رهی برو
سوخت در انتظار تو ، جان به لب رسیده ام

پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

ریشه در خاک

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد 
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت 

نگاهت تلخ و افسرده است
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است

غم این نابسامانی همه توش و توانت را زتن برده است
تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی 

تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی 
تو را کوچیدن از این خاک، دل بر کندن از جان است

تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران 

تو را این خشکسالی های پی در پی 
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران 

تو را تزویر غمخواران ز پا افکند 
تو را هنگامه شوم شغالان 

بانگ بی تعطیل زاغان 
در ستوه آورد

تو با پیشانی پاک نجیب خویش که از آن سوی گندمزار 
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است 

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت 
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت 

که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است 
تو با چشمان غمباری که روزی چشمه جوشان شادی بود 

و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست خواهی رفت
و اشک من ترا بدروردخواهد گفت

من اینجا ریشه در خاکم 
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم 

من اینجا تا نفس باقیست می مانم 
من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم 

امید روشنائی گر چه در این تیره گیها نیست 
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم 

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی گل بر می افشانم 
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید سرود فتح می خوانم 

و می دانم تو روزی باز خواهی گشت

سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

بر سنگ مزار کارو

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم

چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه عورم ؟

چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم 

از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن

نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم

تن من لاشه فقر است و من زندانی زورم

کجا می خواستم مردن ؟ حقیقت کرد مجبورم

چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم

چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم

از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم

سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان

هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم

فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم

ز بسکه با لب محنت ،‌زمین فقر بوسیدم

کنون کز خاک فم پر گشته این صد پاره دامانم

چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟

چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟

ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم

که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم

همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم

به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم

ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی

وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی

شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی

کنون  ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان

به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی

که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی

نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا

در عمق سینه زحمت ، نفس بودم در این دنیا

همه بازیچه پول و هوس بودم در این دنیا

پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا

به شب های سکوت کاروان تیره بختیها

سرا پا نغمه عصیان ، جرس بودم در این دنیا

به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی

که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

Tell Me Why?

In my dream children sing a song of love for every boy and girl

The sky is blue and fields are green and laughter is the language of the world

Then I wake and all I see is a world full of people in need

Tell me why does it have to be like this

Tell me why is there something I have missed

Tell me why cause I don't understand

When so many need somebody we don't give a helping hand

?Tell me why

Everyday I ask myself what will I have to do to be a man

Do I have to stand and fight to prove to everybody who I am

Is that what my life is for to waste in a world full of war

When so many need somebody we don't give a helping hand

?Tell me why

Tell me why, why, why does the tiger run

Tell me why, why why do we shoot the gun

Tell me why, why, why do we never learn

Can someone tell us why we let the forest burn

Why, why do we say we care

Tell me why, why, why do we stand and stare

Tell me why, why, why do the dolphins cry

Can some one tell us why we let the ocean die

Why, why if we're all the same

Tell me why, why, why do we pass the blame

Tell me why, why, why does it never end

Can some one tell us why we cannot just be friends

Could someone tell us why cause we don't understand

?Why, why

 

فایل دریافت آهنگ:

 http://www.youtube.com/watch?v=_j6IBdHW_rY

 

یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

میم مثل مادر

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

چقدر مث بچگی هام لالایی هاتو دوست دارم

سادگی ها تو دوست دارم ، خستگی ها تو دوست دارم

چادر نماز زیر لب خدا خدا تو دوست دارم

کاشکی رو تاقچه ی دلت آینه و شمعدون میشدم

تو دشت ابری چشات یه قطره بارون میشدم

کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم

یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم

بخواب که میخوام تو چشات ستاره هامو بشمارم

پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم

دنیا اگه خوب اگه بد ، با تو برام دیدنیه

باغ گلای اطلسی ، با تو برام چیدنیه

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

لالایی ها تو دوست دارم ، بغض صداتو دوست دارم

لالایی لالایی لا لا لا

 

 

فایل دریافت آهنگ: 

http://www.4shared.com/audio/ZEE9EhvZ/Mim_Mesle_Madar-wwwwikipanacom.html 

 

 

دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

نیا باران

نیا باران

 زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم خوب می دانم

که گل در عقد زنبور است و

اما یک طرف سودای بلبل

یک طرف بال و پر پروانه را هم  دوست میدارد

نیا باران

پشیمان میشوی از آمدن

من از جنس زمینم خوب می دانم

که اینجا جمعه بازار است

و دیدم عشق را

در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند

در اینجا قدر مردم را

به  جو  اندازه می گیرند

در اینجا شعر حافظ را

به فال کولیان در به در  اندازه می گیرند

نیا باران

زمین جای قشنگی نیست

نیا باران...

 

جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

راز دل

ای بی وفا راز دل بشنو، از خموشی من،

این سکوت مرا ناشنیده مگیر 

ای آشنا چشم دل بگشا، حال من بنگر،

سوز و ساز دلم را ندیده مگیر 

امشب که تو در کنار منی، غمگسار منی،

سایه از سر من تا سپیده مگیر 

ای اشک من خیز و پرده مشو، پیش چشم ترم،

وقت دیدن او راه دیده مگیر 

دل دیوانه ی من به غیر از محبت،

گناهی ندارد؛ خدا داند 

شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی،

پناهی ندارد؛ خدا داند 

منم آن ابر وحشی که در هر بیابان،

به تلخی سرشکی بیافشاند 

به جز این اشک سوزان، دل نا امیدم

گواهی ندارد؛ خدا داند 

ای بی وفا راز دل بشنو از خموشی من

این سکوت مرا ناشنیده مگیر 

lی آشنا چشم دل بگشا حال من بنگر

سوز و ساز دلم را ندیده نگیر 

دلم گیرد هر زمان بهانه ی تو

 سرم دارد شور جاودانه ی تو 

روی دل بود به سوی آستانه ی تو،

چو آید شب، در میان تیرگی ها 

گشاید پر، روح من به شور و گداز،

رو کند چو مرغ وحشی سوی خانه ی تو 

ای بی وفا راز دل بشنو از خموشی من

این سکوت مرا ناشنیده مگیر 

lی آشنا چشم دل بگشا حال من بنگر

سوز و ساز دلم را ندیده نگیر 

امشب که تو در کنار منی غمگسار منی

سایه ات سر من تا سپیده مگیر 

ای اشک من خیز و پرده مشو، پیش چشم ترم

وقت دیدن او، راه دیده نگیر 

 

فایل دریافت آهنگ:

http://afsanehm.mypodcast.com/2010/04/post-303785.html

 

دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

خسته


از زندگی از این همه تکرار خسته ام 
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام 

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه 
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام 

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم 
آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام 

بیزارم از خموشی تقویم روی میز 
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام 

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود 
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام 

باخویش درستیزم و از دوست درگریز
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 

جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

بی تو

مشاهده یادداشت خصوصی

شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

دوستی نیز گلی ست

دل من دیر زمانی ست که می پندارد:
« دوستی » نیز گلی ست 
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را 
-دانسته-
بیازارد!

در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار،
هر سخن ، هر رفتار،
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است .

گر بدان گونه که بایست به بار آید 
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف 
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز 
عطر جان پرور عشق 
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز 
دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را 
بفشاریم به مهر 
جام دل هامان را 
مالامال از یاری ، غمخواری 
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند 
- شادی روح تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست 
تازه ، عطر افشان 
گلباران باد 

جمعه ۱٢ فروردین ۱۳٩٠  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

Bonjour printemps

Fini l'hiver

Adieu le vent

Salut le vert 

Couleur printemps

Du vert au rose

L'œil se repose 

Le cœur sourit

Il n'y a plus de gris 

Le ruisseau chante

Entre les belles fleurs

L'amour monte

Sortant des cœurs

L'espoir dance 

Sur chaque regard

La nature est une chance 

Mais pas un hasard

Le vent est trop timide

Il chante tendrement

La pluie n'est plus fluide 

Elle nous caresse amoureusement 

 

شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

صدا کن مرا

 

گاهی مرا به اسم صدا کن٬ همین و بس 

من با توام ٬شبیه خودت، مثل هیچ کس

عمری به شوق دیدنت آواز خوانده ام

حالا که ساکتم تو به فریاد من برس

اینجا برای ماندن و خواندن مجال نیست

پر واکن عاشقانه هم آواز هم قفس

تکلیف روشن است مرا صید کرده ای 

یعنی زدی٬ همین که رسیدم به تیر رس

شیرین ترین ترانه، رها کرده ای مرا 

امشب میان مشتی از این شعر های گس

می مانم عاشقانه به پایت بدون شک

از اولین نگاه تو تا آخرین نفس

من دل سپرده ام به تو پس لااقل تو هم 

گاهی مرا به اسم صدا کن ٬ همین و بس. 

 

سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز

 

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

 

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

هوای گریه

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من

گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟

 

کجا روم که راهی به گلشنی ندانم

که دیده برگشودم به کنج تنگنا من

 

نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من

 

ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!

 

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

 

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟

 

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

کوچه

 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم 

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی 
از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم :
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم

اشکی ازشاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید،
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

Mon Amie La Rose دوست من گل سرخ

 

On est bien peu de chose  ما خیلی کوچک هستیم

Et mon amie la rose  و دوست من گل سرخ

Me l'a dit ce matin  امروز صبح این را به من می‌گفت

A l'aurore je suis née  سپیده که زد متولد شدم

Baptisée de rosée  با شبنم غسل تعمیدم دادند

Je me suis épanouie  شکفته شدم

Heureuse et amoureuse  سعادتمند و عاشق

Aux rayons du soleil  در پرتو نور خورشید

Me suis fermée la nuit  شب که شد بسته شدم

Me suis réveillée vieillie  چشم که باز کردم پیر شده بودم

 

Pourtant j'étais très belle  ولی من خیلی زیبا بودم

Oui j'étais la plus belle  بله من زیباترین بودم

Des fleurs de ton jardin  میان گل‌های باغچه تو

 

On est bien peu de chose  ما خیلی کوچک هستیم

Et mon amie la rose  و دوست من گل سرخ

Me l'a dit ce matin  امروز صبح این را به من می‌گفت

Vois le dieu qui m'a faite    ببین خدایی که مرا آفرید

Me fait courber la tête  سر مرا چطور خم کرده

Et je sens que je tombe  و من حس می‌کنم که دارم می‌افتم

Et je sens que je tombe  و من حس می‌کنم که دارم می‌افتم

Mon cœur est presque nu  قلبم لخت و عریان شده

J'ai le pied dans la tombe  پایم لب گور است

Déjà je ne suis plus   چقدر زود نابود شده‌ام

 

Tu m'admirais que hier  همین دیروز بود که تو تحسینم می‌کردی

Et je serai poussière  و من غباری بیش نخواهم بود

Pour toujours demain  فردا، تا ابد

 

On est bien peu de chose  ما خیلی کوچک هستیم

Et mon amie la rose  و دوست من گل سرخ

Est morte ce matin  امروز صبح مرد

La lune cette nuit  دیشب ماه

A veillé mon amie  بر بالینش نشسته بود

Moi en rêve j'ai vu  من توی خواب دیدمش

Eblouissante et nue  فریبا و عریان بود

Son âme qui dansait  روحش داشت می‌رقصید

Bien au-delà du vu  بالاتر از آنجا که چشم کار می‌کرد

Et qui me souriait  و او به من می‌خندید

 

Crois celui qui peut croire  ایمان بیاور به کسی که می‌تواند ایمان بیاورد

Moi, j'ai besoin d'espoir  من به امید احتیاج دارم

Sinon je ne suis rien   و گرنه هیچ نیستم

 

On est bien si peu de chose ما چقدر کوچک هستیم

C'est mon amie la rose  این را دوست من گل سرخ

Qui l'a dit hier matin  دیروز صبح به من می‌گفت

 

فایل دریافت آهنگ:

http://www.4shared.com/video/0FvfLOei/Francoise_Hardy_-_Mon_amie_la_.html

 

سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

خداحافظ

 

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق، که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق، از دلبستگی هایم؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم؟

خداحافظ ، تو ای همپای شبهای غزل خوانی

خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ، بدون تو گمان بردی که می مانم

خداحافظ، بدون من یقین دارم که می مانی...

یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

به نام آنکه دوستی را آفرید

به نام آنکه دوستی را آفرید، عشق را ، رنگ را...

به نام آنکه کلمه را آفرید...

و کلمه چه بزرگ بود در کلام او و چه کوچک شد آن زمان که میخواستم از او بگویم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بیدلی را، ساختن خانه ای در دل.
و این دل بینهایت، چه جای کوچکی بود برای دل بیتابش. او رفت و من نشناختمش.
در تمام میخکهای سر هر دیوار، آواز غریبش را شنیدم اما نشناختمش.
همانگونه که بغض های گاه و بیگاهم را نشناختم. فقط آنقدر او را شناختم که در سایه های افتاده به کلامش، به دنبال جای پای خدا باشم.

اینجا، هر چه هست، جز با صداقت او و کلام و نقشهای او، حوض بی ماهی ست.
شاید مزرعه ای باشد با زاغچه ای بر سر آن باغچه ای که هیچکس جدی نگرفتش.

اینجا را هدیه اش میکنم به آنکس که برای سبدهای پرخوابمان، سیب آورد.
حیف که برای خوردن آن سیب، تنها بودیم . چقدر هم تنها... 

 

شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

خورشید آرزو

 

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

 

دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

دلم گرفت

امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت
در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد 
در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت 

از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت 
از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت 

در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو 
در آتش ِ گرفته سراپا دلم گرفت 

متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی 
از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت 

یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است
از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت 

اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ 
اقرار میکنم درآمدم از پا  دلم گرفت 

نه اینکه فکر کنی دل  از تو کنده ام  
یا اینکه از تمنا دلم گرفت  

از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد 
در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت 

از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو 
آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت

ازین که باز تو نیستی کنار من 
ازین که باز خسته و تنها  دلم گرفت 

تکرار می کنم این سطرهای کهنه را 
تکرار می کنم که خدایا  دلم گرفت

 

پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩  توسط مریم  |  پيام هاي ديگران ()

 

 



من دختری از دخترکان سیاه چشم ایرانی، با چارقدی بافته شده از عطر گل یاس و تمدنی از تار و پود اوستا و قرآن، به تو هرکه سخنم را میشنوی، از اعماق وجودم سلام میکنم۰

 

 

 

غمگسار
سفر ایستگاه
سخن عشق
بوی عـیـد
تو را
بردی از یادم
مست نگاه
کجایی؟
هیچکس
وفا نکردی و کردم

 

اردیبهشت ٩٢
شهریور ٩۱
تیر ٩۱
اسفند ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩

 

مریم

 

 
قالب وبلاگ
بانک قالب های فارسی وب

 

RSS 2.0